بر بال خاطرات:

يک اعتصاب، چند تجربه و يک درس


على خدرى

از همين نويسنده


به نقل از کارگر امروز شماره ٦٥، بهمن ماه ١٣٧٩، فوريه ٢٠٠١


اوايل بهار ١٣٥٨ همراه برادر جانباخته‌ام، محمود، و يکى از دوستانم در کارخانه «آسميان» کار گرفتم. کارخانه در جاده قديم تهران - کرج واقع بود و شيرينى و شکلات توليد ميکرد. از مجموع ٨٠ کارگر کارخانه فقط ما سه نفر کرد بوديم و بقيه اکثرا ترک بودند. ساعت کار ١١ ساعت بود و به هر کدام از ما روزانه ٦٠ تومان ميدادند. هر ماه نيز ١٠٠ تومان به خاطر نهار پرداخت ميشد. همه کارگران در کارخانه ميخوابيديم. تحمل اين شرايط کارى و زيستى از جانب کارگران در چنان شرايطى که در تهران وجود داشت، براى ما عجيب بود. درست است که بيکارى وسيع بود، ولى اوضاع طورى بود که ميشد شرايط بهترى داشت. من و محمود به اين اعتقاد داشتيم و مصمم بوديم که برايش بکوشيم. قبل از هر چيز ميبايست بقيه کارگران را بشناسيم و به آنها نزديک شويم. اولين مانع ميتوانست کرد بودن ما باشد و ترک بودن آنها. معمولا کارفرماها از اين جدائى سوء استفاده ميکردند. آنچه پنهان داشته ميشد کارگر بودن ما بود و آنچه برجسته ميگرديد مليت بود و يا مذهب. ما تصميم گرفتيم تا در عمل نشان دهيم به عنوان کارگر ما خود را بخشى از آنها به حساب مياوريم. به همين جهت حرکات غيردوستانه مخصوصا يکى از آنها را ناديده گرفته و هميشه در جهت ايجاد دوستى کوشش ميکرديم. اولين حادثه اى که بما امکان داد اين واقعيت را گوشزد کنيم پيش آمد. يک بسته کارتن پر از شيرينى روى پاى يکى از کارگران افتاد. يکى از چهار نفرى که حکم کارفرما و سرپرست را داشت و نامش «على آقا» بود تحکم کنان از کارگر زخمى خواست که به سر کار برگردد. برادرم به او رو کرد و پرسيد: «تو انسان هستى؟ پايش زخمى است و تو به جاى پانسمان او را ملامت ميکنى و ميخواهى سرکار برگردد؟» يکى ديگر از کارفرماها بلافاصله دخالت کرد. آنها پاى کارگر را پانسمان کردند و به او چاى دادند. پس از تمام شدن کار چهار تن از کارگران ما را به خوردن چاى دعوت کردند و ما هم با اشتياق آنرا پذيرفتيم. اين اولين گام نزديکى ما بود. از آن ببعد يواش يواش راجع به طولانى بودن ساعت کار و خستگى خودمان بحث کرديم. ١١ ساعت کار شوخى نبود. کمتر کارگرى ميتوانست در ساعات بعد از ظهر به راحتى پشت دستگاه کار کند. من خودم يکبار دست بردم تا يک نايلون گير کرده را دربياورم. چنان خسته بودم که وقتى چرخ پوست انگشتم را کند هشيار شدم و بلافاصله آنرا عقب کشيدم. در غير اينصورت گوشت و عصب ميرفت و دستم معيوب ميشد. اين شرايط کارمان بود و رفتار اهانت آميز و حتى کتک زدن نيز وجود داشت. براى اولين بار که ديدم کارفرما به يکى از کارگران اردنگى زد طاقت نياوردم. دستگاه را خاموش کردم. روى شانه طرف زدم و گفتم: «چطور به خودت حق ميدهى آن کارگر را بزنى؟ دارد کار ميکند؛ خسته است. تو بيشرفى.» همه کارگران دستگاهها را خاموش کرده و جمع شدند. کارفرما شوکه شد. بدون ايراد کلمه اى به داخل دفتر رفت. يکى ديگرشان آمد و گفت بعد از تمام شدن کار به ديدنش بروم. پس از مدتى يکى از کارگران که مورد احترام بقيه بود و اصغر نام داشت، نزد من آمد و گفت: «اگر صحبت اخراج پيش آمد، ما پشتيبان شما هستيم. اگر بخواهند شما را بيکار کنند ما هم کار نخواهيم کرد.»

کارفرما چهار پنج جاسوس در ميان ما داشت. آنها از صحبتها مطلع شده بودند. به همين جهت بعد از تمام شدن کار بلافاصله همان کارفرما به قسمت استراحت ما آمد. او با يک مهربانى ساختگى احوالپرسى کرد و گفت که اگر به چيزى احتياج داشتيم و يا نگران چيزى بوديم پيش خودش برويم. او ضمن اينکه علاقه‌اش را به کرد ها اعلام کرد از ما خواست که آرام باشيم و سرمان به کار خودمان باشد و غيره. اعتنائى به حرفهايش نکرديم و حتى يک چاى به او نداديم. او وقت رفتن به اين دليل گله کرد. همينکه او رفت اصغر آمد. ماوقع را به او گفتيم و شروع کرديم به صحبت در مورد طولانى بودن ساعت کار، بهبود وضع جا، ضرورت دادن نهار و غيره. هر روز پس از تمام شدن با محمود يک جمعبندى ساده از اوضاع ميکرديم و اگر لازم بود تا دست به اقدام مشخصى بزنيم راجع به آن تصميم ميگرفتيم.

من و رفقايم از ١٣٥٧ ببعد در هر فرصتى سرى به دانشگاه ميزديم، به بحثها گوش ميداديم، آثارى براى مطالعه گير مياورديم و غيره. در هيچکدام از اين ديدارها من با کسى تماس نميگرفتم و در بحثها شرکت نميکردم. با مطرح شدن ضرورت مبارزه براى کسب حقوق خود در کارخانه «آسميان» شديدا نياز به راهنمائى داشتم. به همين جهت بعد از ١١ ساعت کار، که در ماه رمضان از ٤ بامداد تا ٣ بعدازظهر طول ميکشيد، حتما به دم دانشگاه ميرفتم. اولين روز جوانى را ديدم که آثار کومه‌له و مطالب مربوط به کردستان را پخش ميکرد. پيش او رفتم و گفتم که کارگر هستم و شرايط کار و ضرورت و امکان مبارزه براى خواستهايمان را برايش گفتم و از او تقاضاى کمک کردم. اعتنائى نکرد. فکر کردم که کار ما بى اهميت است و کار خودش مهم است که با وجود خطر جانى نشريه پخش ميکند. با اينحال اصرار کردم. او مرا به جوان ديگرى معرفى کرد. قضايا را با او نيز در ميان گذاشتم. او مرا به همراه خود به داخل يکى از اتاقهاى دانشگاه برد. عده زيادى مى‌آمدند و ميرفتند و من ناديده گرفته شدم. آنجا را ترک کردم. روز ديگر به دم دانشگاه رفتم و همان جوان را ديدم که نشريات کومه‌له را ميفروخت. سلام و احوالپرسى کردم. دوباره تحويل نگرفت. جوانى، که آنطرفتر با عده اى بحث ميکرد، به طرفم آمد و احوالپرسى کرد. منهم اوضاع خودمان را برايش گفتم. او مرا به قسمتى از دانشگاه برد که در اختيار چريکهاى فدائى بود. يکى از مسئولين راجع به سازمان و اهداف آن و فرقش با سازمانهاى ديگر برايم صحبت کرد، ولى براى امر مشخص خودمان رهنمودى نداشت. روز ديگر در ميان جمعى که مشغول بحث بودند کسى را ديدم که ادعا ميکرد کارگر است. او به جماعت گفت کسانى که از وضع محيط کار ناله ميکنند دروغ ميگويند و غيره. من گفتم که اينطور نيست. آنگاه وضعيت کارگران در «آسميان» را شرح دادم. در ضمن انگشتان خود را نشان دادم که هنوز باند پيچ بود. حرفهايم مورد استقبال قرار گرفت. اين نخستين صحبت طولانيم در دانشگاه بود. يکى از حاضرين من را کنار کشيد و پرسيد: «تو که اين حرفها را ميزنى، فکر نميکنى که احتياج به تشکل دارى؟» چون جواب مثبتم را شنيد مرا به همراه خود برد. او در مسير حرکت گفت که عضو يک حزب کارگرى است، ولى نامى از آن نبرد. در دفتر آنها يکى به دقت به حرفهايم گوش داد و حرفهاى مفيدى به من زد. برجسته ترين رهنمودش اين بود: «هيچ کارگرى را تا قانع نشده وادار به کارى نکن. به هيچوجه از زور استفاده نکن: توضيح و اقناع.» وقتى از دفترشان بيرون آمدم به تابلويشان نگاه کردم. نوشته بود: «حزب توده ايران». پيش خودم انديشيدم که اين حزب گرچه بورژواست، ولى چون رفرميست است حرفهاى زمينى ترى ميزند.

به هر حال در کارخانه رهنمودها را همراه برادرم بکار بستيم. موثر افتاد. روابط ما با اکثريت کارگران روز به روز محکمتر ميشد. روزى شيره داغ ريخت روى پاى چند کارگر. کمى مکروکروم روى زخمها ريختند و ميخواستند آنها را ببندند. اعتراض کردم و گفتم که بايد آنها را همراه نامه رسمى شرکت به بيمارستان ببريد. «نه و نو» کردند. منهم داد و بيداد راه انداختم. کارگران همه متوجه شدند. يکى از صاحب کاران فورا آنها را روانه بيمارستان کرد و فرمهاى مخصوص را نيز همراهشان فرستاد. در بيمارستان به هرکدام ١٥ روز مرخصى داده شده بود. اين حادثه هم در افشاى بيشتر کارفرماها موثر بود و هم در نزديکتر شدن روابط ما با کارگران. بحث و تبادل نظرها پس از چند ماه بالاخره به اينجا رسيد که طى طومارى خواستهاى خود را به کارفرما اطلاع دهيم. در ضمن سه نفر نيز به عنوان نماينده برگزيده شدند که من بودم، اصغر و جوان جسورى بنام رحمان. خواستهاى ما عبارت بود از:

١- کاهش ساعت کار از ١١ ساعت به ٨ ساعت ٢- افزايش دستمزد ٣- دادن نهار ٤- بهبود وضع خوابگاه.

ما بعنوان نماينده خواستها را به کارفرماها داديم و گفتيم که بر اساس قانون کار اين حقوق شامل حال ما ميشود. آنها اعلام کردند که چون هيچکدام از کارگران در استخدام رسمى نيستند اين حقوق شاملشان نميشود. ما گزارش جلسه را به کارگران داديم و مشغول تبادل نظر شديم تا قدمهاى بعدى را برداريم. از آنطرف صاحبکارها فعالانه شروع به کار کردند. آنها کوشيدند تا بين ما تفرقه ايجاد کنند و کارگران را بترسانند. سرانجام ما بطور دسته جمعى تصميم گرفتيم که تا تحقق خواستهايمان دست از کار بکشيم. اواخر ماه رمضان بود و ما ميبايست ساعت ٤ صبح سر کار حاضر شويم. يکى از صاحبکارها سر ساعت آمد و وقتى ديد کسى سرکار حاضر نشده است به خوابگاهها سر زد اما جوابش را ندادند. حدود ساعت ٦ به محل استراحت ما آمد و گفت که کردستان را خراب کرده ايم، حالا ميخواهيم تا اينجا را به آشوب بکشيم. ما جوابش را نداديم و به ميان کارگران رفتيم که جمع شده بودند. او شروع کرد: «اينها ضد انقلابند. از کردستان آمده اند تا شما را بدبخت کنند. اينها در آنجا بچه هاى ما را ميکشند و اينجا ميخواهند خرابکارى کنند.» اصغر به او جواب داد: «ما در اينجا زير يک سقف کار ميکنيم و کارگريم. کرد و ترک نداريم. کارگران خواستهائى دارند که آنها را نوشته اند و ما را بعنوان نماينده انتخاب کرده اند. پس اينجا شما با نماينده کارگران صحبت ميکنى و نه ترک و کرد.» کلا تلاشهاى کارفرما براى ايجاد تفرقه به جائى نرسيد. چندى نگذشت که دو اتومبيل پر از پاسدار وارد شدند. ما فکر اينرا نکرده بوديم. فرمانده جماعت به محض رسيدن شروع کرد به داد و فرياد: «اين چه بزميست. در جمهورى اسلامى و اعتصاب؟» رحمان پرسيد: «شما کى هستيد که به کارخانه آمده ايد؟» وقتى گفتند که پاسدارند، رحمان ادامه داد: «اگر پاسدارى بايد بروى از مرز حفاظت کنى، نه اينکه به جنگ ما کارگران بياى. ما اينجا ١١ ساعت جون ميکنيم.» کلا حرفهاى رحمان فرمانده را از هارت و پورت انداخت. آنها به حيله ديگرى دست زدند. کارگران را تک‌تک صدا زدند. نه تطميعشان کارگر افتاد و نه تهديدشان. سرانجام تصميم گرفتند که ما را همراه خود ببرند: «چند سئوالى ميکنيم و برميگردند.» چون نه ما و نه رفقاى ديگر هيچ تجربه‌اى در اينمورد نداشتيم مقاومتى نکرديم و همراهشان رفتيم. تنها کارى که اصغر کرد ديدن کارت و گرفتن آدرس آنها بود.

پاسدارها وقتى ما را از کارگران جدا کردند رفتارشان خشن شد. ولى ما خونسرد بوديم و ترسى نداشتيم. در پايگاهشان شروع کردند به پرسش و تهديد و وارد آوردن اتهام. در ميان کسانى که عکسشان را نشان داده و در موردش پرسيدند زنده ياد صديق کمانگر، رهبر قيام سنندج، بود. ما در مقابل تمام سئوالات و تهديدها ميگفتيم که کارگريم. ١١ ساعت کار ميکنيم که غيرقانونيست. توضيح ميداديم که چطور کارگران روى ماشين خوابشان ميبرد، سرش به آهن کوبيده ميشود و زخمى ميشوند. انگشت خود را به آنها نشان ميدادم وقتى ديدند از آن طريق به جائى نميرسند شروع کردند به بازجوئى از تک تک ما. اول مرا بردند. شروع کردند به سيلى و لگد زدن. سپس طرف هفت تيرش را کشيد که اگر راستش را نگويم مرا ميکشد. منهم دوباره وضع کارخانه را گفتم. آتش گرفته بود. او هنگامهکه دريافت که از کتک و تهديد کارى برنميايد نزد آنها رفت. بعدا فهميدم که از قول من به آنها گفته بود: «على ميگويد شما فريبش داده‌ايد.» و شروع کرده بود به کتک زدن آنها. رفقايم نيز همچون من فقط وضع کارخانه را بازگفته بودند. اين بار وى نزد من برگشت و از قول آنها گفت که من کمونيست هستم. شروع کردم به تکرار حرفهاى گذشته که بجانم افتاد. درد سر ندهم. ساعتها به اين طريق گذشت و سرانجام ناچار شدند که ما را آزاد کنند.

وقتى به کارخانه برگشتيم متوجه شديم که کارفرماها کارگران را گول زده و از همه کاغذ گرفته بودند که کار نميکنند و حقى هم به گردن صاحب کارخانه ندارند. آنها ما را نيز اخراج کردند. هنگاميکه کارخانه را ترک ميکردم تمام کارگران، به استثناى جاسوسان کارفرما، با چشم گريان با ما وداع کردند. آن صحنه، آن چشمهاى به اشک نشسته و نگران و آن دوستى و دلسوزى را هرگز فراموش نميکنم. بعد از ما اصغر، رحمان و چند کارگر ديگر نيز اخراج شده بودند. ما در چند فرصت به کارخانه سرزديم تا رفقايمان را ببينيم و از اثرات اعتصاب آگاه شويم، ولى کارفرما با گذاشتن نگهبانهاى متعدد اين امکان را از ما سلب کرد. همين قدر معلوممان شد که کارخانه چهار روز خوابيده و دوباره به کار افتاده بود. مبارزه دسته جمعى ما در کارخانه «آسميان» و رو دستهائى که آنجا خورديم در مبارزات بعدى بسيار بکار آمد. اما اين مبارزه به يکدليل عاطفى نيز در ميان خاطراتم جايگاه ويژه‌ اى دارد و اينکه در کنار برادر گرانقدرم که پيشمرگ کومه له بود و در هفتم تير ماه سال ١٣٦٦ در درگيرى با نيروهاى حزب دمکرات کردستان در يکى از روستاهاى سقز بنام "سلته که لتو" بشهادت رسيد، بودم و سهم خود را با همفکرى و صميميت بسيار به پيش برديم.