درباره تحولات اخير در حزب کمونيست کارگرى ايران


گفتگو با رضا مقدم

قسمت اول

از همين نويسنده


به نقل از نشريه کارگر امروز ٦٣، تير ١٣٧٨


در بيانيه تان گفته ايد که حزب در تبديل شدن به يک حزب اعتراض کارگرى شکست خورد. چه استدلالى براى آن داريد؟

اينکه حزب کمونيست کارگرى ايران حزب اعتراض کارگرى نيست يک مشاهده ساده است. اين يک مقوله آمپريک است و احتياج به استدلال ندارد. اين حزب خودش هم هيچگاه ادعاى حزب اعتراض کارگرى بودن را نداشت. قرار بود به چنين حزبى تبديل شود و از اين طريق اجتماعى شود و نشد. بنابراين آنچه که احتياج به توضيح و تحليل دارد نه حزب اعتراض کارگرى نبودن اين حزب، بلکه اين واقعيت است که اين حزب ديگر نمى تواند به چنين حزبى تبديل شود و اين را من شکست ناميدم. مسئله ديگرى که به توضيح و تحليل احتياج دارد اين است که حزبى که نيت اوليه اش تبديل شدن به حزب اعتراض کارگرى بود چگونه و طى چه پروسه اى به حزب فعلى تبديل شد. وقتى اين حزب به حزب اعتراض سوسياليستى کارگر و سازماندهان و رهبران جنبش کارگرى تبديل نشد در خلاء نماند و به مثابه يک تشکيلات ابزار اهداف سياسى و غير سياسى متفاوتى شد.

با پايان جنگ سرد و نظام دو قطبى که مهر خود را براى چندين دهه بر سياست، اقتصاد، فرهنگ، هنر و انديشه جهان کوبيده بود، از جمله هر حزبى نيز مى بايست مربوط بودن خود را به آن منفعت اجتماعى و طبقاتى که دنبال مى کند يک بار ديگر باز تعريف مى کرد. حزب کمونيست کارگرى ايران نيز از اين قاعده مستثنى نبود. بعلاوه اينکه اين حزب يک حالت ويژه داشت. بدنبال مباحثات کنگره دوم حزب کمونيست ايران در سال ٦٥ آنچه که بعدا کمونيسم کارگرى نام گرفت مطرح شد. اين خط که در طول کنگره دوم تا سوم اين حزب در بهمن ٦٧ در درون حزب با مقاومت روبرو بود، نتايج تحولات شوروى را پيش بينى کرد و به استقبال آن رفت. در همان کنگره در گزارش عملکرد حزب گفته شده بود که آنچه در کنگره دوم يک انتخاب در مقابل حزب بود با توجه به وقايع اردوگاه شوروى تبديل به يک اولتيماتوم شده است. در آن کنگره اعلام شد که دوره پوسيدگى و گنديدگى هر نوع راديکاليسمى است که بخواهد بدور از کارگران و نيروى آنها و بدور از کليت آرمان سوسياليستى مالکيت اشتراکى و لغو کار مزدى به فکر در آيد و عمل کند. بنابراين تبديل شدن به حزب اعتراض کارگر، پس از کنگره سوم تنها راه بود اگر حزب مى خواست يک حزب کمونيستى باقى بماند.

با جنگ آمريکا و متحدينش عليه عراق پس از اشغال کويت و وقايع کردستان عراق، اختلافات درونى حزب کمونيست ايران حدت يافت و منجر به جدايى کسانى شد که بعدها در حزب کمونيست کارگرى ايران متشکل شدند.

حزب کمونيست کارگرى ايران، کمونيسم راديکال غير کارگرى را نقد کرده بود تا کمونيسم ايران را بر شالوده جنبش کارگرى بنا کند. حزب در اين امر ناکام ماند. اين حزب از کمونيسم راديکال غير کارگرى بريده بود بدون اينکه بر راديکاليسم اجتماعى طبقه کارگر استوار شود. در نتيجه تبديل شد به حزبى که خارج از هر سنت راديکال و اجتماعى است. از همينجاست که اين حزب هيچ چيز جز خود را نمايندگى نمى کند و اين ظرفيت را دارد که به هر چيزى تبديل شود. تلاش ما اين است که ديگر جامعه اعمال و گفتار اين حزب را به پاى سوسياليسم کارگرى ايران نگذارد. اين وظيفه ماست که از سوسياليسم کارگرى و اعتبار آن قاطعانه دفاع کنيم.

سنتا مخالفان خط حاکم در يک حزب سياسى فراکسيون تشکيل ميدهند و قبل از جدايى يک مبارزه درون حزبى طى مى شود. چرا نمانديد و فراکسيون تشکيل نداديد؟ آيا براى بيان نظراتتان با محدوديتى روبرو بوديد؟

اين سئوالى است که خود حزبيها هم مطرح کرده اند و بيرون از حزب هم راجع به آن برداشتهايى شده است. شايد براى عده اى محدوديتى براى بيان نظراتشان وجود داشته است، نمى دانم، آنها مى توانند خودشان بگويند. منظورم قبل از مباحث آوريل و کناره گيرى من از حزب است. اما من از بنيانگذاران حزب و عضو دفتر سياسى بودم و مى توانستم در هر مرجع حزبى نظراتم را بيان کنم. از اين نظر هيچ مانعى نمى توانست در مقابل من باشد.

اما بحث کردن مى تواند اهداف متفاوتى داشته باشد. از جمله وقتى شما با مخالفينتان بحث مى کنيد هدف صرفا اقناع وى نيست بلکه قضاوت شخص ثالث و ناظرين است. اما در هر حزبى مباحثه مى تواند تنها با رجوع به اهداف مشترکى که مفروض است جريان بيابد. بعلاوه در هر حزب معيار مشترکى براى سنجش صحت و سقم يک سياست وجود دارد که در يک حزب کمونيست قاعدتا بايد تئورى مارکسيسم باشد. از نظر من ديگر نه هدف مشترکى وجود داشت و نه آن معيار مشترک. مبارزه درون حزبى و تشکيل فراکسيون اولين راه حلى است که به ذهن مى رسد. شايد به همان دليلى که شما مى گوئيد که سنتا چنين بوده است. اما اين يک حزب ويژه بود بدين معنى که اعتقاد بر اين بود که اين حزب تنها وقتى کارگران آنرا تسخير کنند مى تواند بعنوان يک حزب کمونيست باقى بماند. اعتقاد بر اين بود که اين حزب بايد ظرف بيان خود آگاهى سوسياليستى کارگر و ظرف حرکت و اعتراض همواره موجود کارگر عليه سرمايه دارى باشد. اعتقاد بر اين بود که اگر حزب ظرف اعتراض کارگر عليه سرمايه دارى نشود، اگر سازمانده اعتراض کارگر نشود، حتى اگر بتواند از نظر عقيدتى مارکسيست باقى بماند تبديل به فرقه اى ميشود در کنار فرقه هاى ديگر چپ حاشيه اى که تفاوتش با ديگران تنها مرزبنديهاى عقيدتى است و نه يک هويت سياسى، اجتماعى و طبقاتى متفاوت. حزب در تحقق اين هدف بنيادى و هويتى که خود براى خود تعريف کرده بود شکست خورد و همان به سرش آمد که خودش پيش بينى مى کرد. وضعيتى که بعينه حزب دچار آن شده خود بهترين دليلى است بر اينکه دوره ما دوره پوسيدگى و گنديدگى هر نوع حرکت سوسياليستى بدور از کارگران است.

بنابراين، اين يک حزب اجتماعى و متعارف نبود و ماندن و بحث کردن و تشکيل فراکسيون در آن موضوعيتى نداشت. اين حزبى نيست که بتواند ظرف تحزب يافتن سوسياليسم کارگرى ايران باشد. سوسياليسم کارگرى ايران نيازى ندارد که در دل حزبى که ديگر متعلق به جنبش آن نيست بماند، و نزد کارگر نسبت به اين حزب توهم ايجاد کند. بنابراين حزب را ترک نمودم و طى يک اطلاعيه مطبوعاتى دليل آنرا اعلام کردم.

کسانى که اين حزب را ترک کرده اند و يا در حال ترک حزب هستند در بيرون اين حزب مبارزه و فعاليت خود را براى متشکل کردن سوسياليسم کارگرى ايران و متحد کردن آن ادامه خواهند داد.

بعلاوه، همانطور که من در افق اين حزب مى ديدم، مباحثات درون کميته مرکزى که بر سر انتقادات بهمن شفيق آغاز شد نشان داد که اين حزب ظرفيت بحث و انتقاد ندارد. در اين حزب منتقدين بعضا اخراج شدند و تعليق عضويت شدند. قرار تشکيلاتى پايان مباحث را دادند. به رفقاى تا ديروزشان افترا زدند، عليه شان دروغ بافتند، دست در انبان فحاشيهاى مجاهدين به مخالفينش کردند، چشم خود را بستند و دهانشان را باز کردند، اراجيف نوشتند و هزاران برابرش را شفاها گفتند که من حتى از تکرار چند تا از آنها هم شرم دارم. البته موضوع تنها به اخلاق اشخاص بر نمى گردد. مسئله سياست و خط مشى تشکيلاتى است که چنين رفتارهايى را نه تنها زشت نمى داند و به آن امکان بروز مى دهد بلکه اجتناب ناپذير مى کند. خودشان مى دانند که کسى بيرون اين دنياى کوچکى که اين حزب براى خود ساخته است اين چرنديات را باور نمى کند. اينها مصرف درون تشکيلاتى دارد. اينها بهاى انتقاد به حزب و ترک آن است. آنهايى که اين حزب را ترک کرده اند و خواهند کرد طاقت پرداخت چنين بهايى را دارند چرا که در طول سالهاى طولانى مبارزه براى منفعت کارگر و سوسياليسم بهاى گزافترى پرداخته اند. اين حزب خط مشى کمونيسم کارگرى بود که موافق نمى خواست بلکه همفکر مى خواست.

همه اينها نشانگر تاثيراتى است که آن شکست بر تار و پود اين حزب گذاشته است. حزب خط مشى کمونيسم کارگرى که موافق نمى خواست بلکه همفکر مى خواست اکنون مى تواند هر نوع روابط درونى را بخودش بپذيرد و با هر جريانى وارد معامله و بند و بست شود. همه اينها عوارض آن شکست است و براى من کاملا قابل انتظار بود.

روند تغيير ماهيت حزب از کى شروع شد؟

همانطور که گفتم حزب کمونيست کارگرى يک حزب متعارف نبود. خود واقف بود که يک زمان کوتاه و فرصت معين براى تبديل از حزبى که از کمونيسم راديکال و غير کارگرى بريده بود تا به حزب سازماندهان و رهبران سوسياليست کارگران تبديل شود وجود دارد. قرار بود پيوستن اين کارگران به حزب، روند اجتماعى شدن حزب، روند تغيير بافت حزب، کارگرى شدن آن و جاى گرفتن حزب در متن مبارزه و اعتراض کارگرى باشد. اين روند متحقق نشد و حزب هم نمى توانست در خلاء باقى بماند و به چيزى تبديل شد که امروزه مى بينيد.

بنابراين وقتى به تغيير ماهيت حزب اشاره مى کنم منظور روندى است که حزب ديگر نه تمايلى دارد و نه مى تواند به حزبى که نيت اوليه اش بود تبديل شود. اين روند در کنگره دوم حزب برگشت ناپذير شد. واضح است که اين اتفاق يک شبه نيفتاد و حاصل يک روند است که نقطه شروعش را با دقت نمى توان تعيين کرد و نيازى هم نيست. اما بايد اين روند را در متن از جمله اوضاع ايران و خارج کشورى بودن حزب در فرصتهاى ديگرى بررسى کرد.

در کلى ترين سطح، از حدود يک سال و نيم قبل از کنگره دوم پراتيک حزب که هيچ تئورى بر آن حاکم نبود بمرور و عملا تغيير مى کرد. در عين حال مسئله تعيين استراتژى حزب که مدتها در دفتر سياسى مطرح بود و در يک پلنوم مورد بحث قرار گرفت و برگزارى کنگره دوم براى تدوين آن نزديک به ششماه به عقب افتاد، به سرانجام نرسيد. آن بحث استراتژى با انتخاب خاتمى و تحولات ايران تبديل شد به بحث "حزب و قدرت سياسى" در کنگره دوم. تا کنگره دوم هر فعاليت حزبى، مثلا تبليغاتى و آکسيونى، در خود مورد بررسى قرار مى گرفت بدون اينکه هيچ تئورى بر آن حاکم باشد.

چه نشانه هايى در کنگره دوم برگشت ناپذير بودن تغيير ماهيت حزب را به شما نشان داد؟

در کنگره دوم، مارکسيسم و منفعت کارگر بعنوان نقطه رجوع براى تحليل و تعيين سياستهاى حزب، هر دو بطور قطع کنار گذاشته شدند.

بحث بر سر جنبش کارگرى در دستور کنگره نيامد. در دوره تدارک کنگره بحث جنبش کارگرى در دستور جلسه پيشنهادى دفتر سياسى براى کنگره نيامد. دستور جلسه اى که بايد بعدا به تصويب کميته مرکزى مى رسيد. در پلنوم شب قبل از شروع کنگره که در همان محل کنگره برگزار شد نيز مبحث جنبش کارگرى در دستور جلسه کنگره قرار نگرفت. در مقابل پيشنهاد من، يک عضو کميته مرکزى اظهار داشت که چه لزومى دارد بحث جنبش کارگرى را در دستور کنگره حزب بگذاريم.

شما لزوم آن را توضيح داديد؟

خير. زيرا مشکل معرفتى نبود، طبقاتى بود. اينرا ديگر خط کمونيسم کارگرى در دوران خود آگاهى و مجادلاتش در حزب کمونيست ايران بخوبى آموخته بود که مسئله اينها معرفتى نيست، طبقاتى است. اين کميته مرکزى مثلا جبهه ملى نبود که گذاشتن بحث بر سر جنبش کارگرى در کنگره اش برايش غريبه باشد و احتياج به توضيح لزوم و ضرورت آن باشد. در پلنوم کميته مرکزى حزب کمونيست کارگرى ايران و آنهم با آن سابقه اش در مورد رابطه کمونيسم و طبقه کارگر و جنبش کارگرى اين يک نشانه بزرگ براى تغيير ماهيت حزب بود. مثل اين است که يک سازمان زنان کنگره بگذارد و براى در دستور گذاشتن بررسى جنبش زنان لازم باشد لزوم آنرا کسى توضيح بدهد. زيرا بنا به تعريف اين سازمان، علت وجوديش و نيرو و قدرتش را از جنبش زنان مى گيرد و تعيين هر سياست و تاکتيکى بايد پيشبرد امر همين جنبش را مدنظر داشته باشد.

به آنچه فورا فکر کردم تغيير ماهيت حزب بود که از همان زمانى که بحث استراتژى حزب جريان داشت فکرم را به خود مشغول کرده بود و نه اينکه بحث جنبش کارگرى در دستور جلسه کنگره برود يا نه. مسئله از نظر من اساسى تر بود و در تمام روزهاى کنگره هم به اينکه اساسا بايد چکار کرد فکر کردم.

آنچه در چند روزه کنگره گذشت نشان داد که من اشتباه نکرده بودم. در کنگره يک حزب کمونيست راجع به قدرت سياسى بحث مى شود بدون اينکه دستکم اوضاع جنبش کارگرى مورد بحث قرار گيرد و ربط اين دو، تحليل و بررسى شود. اين خود نشانه اين بود که در حزب کمونيست کارگرى ايران ديگر "قدرت سياسى" و "طبقه کارگر و جنبش کارگرى" به هم بى ربط شده اند.

آنهم حزبى که در بيانيه اعلام موجوديتش از جمله آمده است "در ايران، حزب کمونيست کارگرى براى تبديل طبقه کارگر به يک نيروى قدرتمند اجتماعى و سياسى، استقرار حکومت کارگرى و تحقق برنامه اقتصادى و سياسى سوسياليسم کارگرى مبارزه مى کند. سرنگونى جمهورى اسلامى يکى از ملزومات اوليه تحقق اين اهداف است"، ديگر حتى نمى خواست درباره اين طبقه و جنبش آن بحث کند.

کما اينکه حدود پنج ماه بعد از کنگره دوم و بدنبال مصاحبه ام با نشريه ايسکرا "درباره موقعيت کنونى جنبش کارگرى در ايران" وقتى اصغر کريمى خواستار در دستور گذاشتن بحث جنبش کارگرى در دستور جلسه دفتر سياسى شد منصور حکمت گفت اينکه در هر جلسه! دفتر سياسى درباره جنبش کارگرى بحث شود مذهبى است. (خودشان مى توانند دستور جلسات دفتر سياسى را مرورى کنند تا ببينند که کجا و کى درباره جنبش کارگرى بحثى بوده است). آيا اگر اين حزب مى خواست به حزب سازماندهان سوسياليست اعتراض کارگر عليه سرمايه دارى تبديل شود کسى مى توانست بحث کردن درباره جنبش کارگرى را با چنين لغاتى توصيف کند؟ حتى چپ خلقى هم چنين لغاتى را مصرف نکرده بود. در ادامه همين مشى جديد است که يکسال بعد از کنگره دوم در مباحثى که هنگام کناره گيريها از حزب جريان يافت منصور حکمت در جلسه کميته حزب در کانادا مى تواند بگويد که "خمينى که کارگران را در محل جلب نکرد، از خارج و با رسانه ها اين کار را کرد."، و يا در مباحثات درونى کميته مرکزى از زير ضرب پليس در بردن محافل کارگرى را به تمسخر بگيرد.

بگذريم. در خود جلسات کنگره نيامدن مرتضى افشارى، از فعالين سرشناس و قديمى صنعت چاپ تهران به کنگره دستمايه يک جو سازى عليه فعالين کارگرى عضو حزب شد. رضا شهرستانى در نامه استعفايش فقط يک جمله از همه آنچه گفته شد را بيان کرده است: "اعتراض من در کنگره به کسانى که سرنوشت حزب را بجاى طبقه کارگر به نويسندگان درجه چندم گره ميزدند، پاسخ «رهبر کارگرى که نتواند بنويسد بايد برود کشکش را بسابد» (کورش مدرسى در جواب به رضا شهرستانى در کنگره دوم حزب کمونيست کارگرى) گرفت".

بحث مهم ديگر کنگره "حزب و قدرت سياسى" بود. اينجا ديگر حتى خود منصور حکمت نيز ادعاى مارکسيستى بودن آنرا نداشت. او بحث خود را با "مى خواهم کفر بگويم" آغاز کرد و با يک تئورى من درآوردى چندين "کفر" گفت. وى نظريه قدرت گيرى حزب کمونيستى را ارائه داد که طبقه کارگر و تشکلهايش از جمله شوراها در خود تئوريش غايب بود. اين بحث قبلا کتبى در اختيار کسى قرار نگرفته بود. هيچ سابقه قبلى هم نداشت. اما بلافاصله بعد از وى اعضايى از کميته مرکزى و دفتر سياسى (منتخب کنگره اول) و تعدادى از کادرهاى حزب در دفاع از آن صحبت کردند و بى بضاعتى حيرت آور دانش مارکسيستى در ميان سطوح بالاى حزب را بنمايش گذاشتند. آنها نمى دانستند که خود منصور حکمت در اولين پلنوم بعد از کنگره خواهد گفت بحثش آب بندى نشده است و حاضر نيست آنرا بنويسد و علنى کند.

در کنگره دوم فقدان رابطه و ربط حزب با زندگى و مبارزه طبقه کارگر ايران و همچنين پايان مارکسيسم بعنوان مبناى تحليل و تعيين سياست در حزب با هياهوى بحث "حزب و قدرت سياسى" که معنايش براى کنگره وقوع سريع انقلاب در ايران بود پنهان شد. حساسيت غير قابل تصور حزب در بحث پيرامون اوضاع سياسى ايران از همين نقشى که در اين مقطع بازى مى کند يعنى سرپوش گذاشتن به رها کردن خط کارگرى - کمونيستى حزب، مايه مى گيرد.

آيا شما با تحليل حزب در مورد اوضاع سياسى ايران و تاکتيکهاى آن اختلاف داريد؟

ترجيح ميدهم در پايان اين گفتگو مستقلا درباره اوضاع ايران اظهار نظر کنم. اما تا آنجا که به اين حزب بر مى گردد، جايگاه تحليل اوضاع سياسى جارى ايران براى اين حزب فقط تاکتيک نيست، بلکه همانطور که گفتم سرپوش گذاشتن به رها کردن خط کارگرى - کمونيستى حزب است. بنابراين اختلاف ما اساسا هويتى و طبقاتى است. همانگونه که هنگام جدايى از حزب کمونيست ايران اختلافمان هويتى و طبقاتى بود. هدف اعلام شده حزب در بدو تشکيلش که تبديل حزب به حزب اعتراض طبقه کارگر بود متحقق نشد و بقاى حزب به بهاى گسست کامل از آن هدف و با مشى تازه ميسر شد. هم اکنون مبناى عضوگيرى اين حزب در خارج کشور اين مشى جديد است. در مقاله "حزب و جامعه" در انترناسيونال شماره ٢٩ به شکاکان اطمينان داده مى شود که اين اعضا نمى توانند مشى حزب را عوض کنند. چه اطمينانى! مشى حزب فى الحال عوض شده است. از قضا همين عوض شدن مشى حزب است که توجه آنها را جلب کرده است. اين حزبى است که قرار بود توسط کارگران تسخير شود و ستون فقراتش را فعالين و سازماندهندگان سوسياليست طبقه کارگر در ايران تشکيل دهند.

بهرحال، تحليل سطحى از اوضاع ايران که به تاريخ تعيين کردن براى پايان کار جمهورى اسلامى هم رسيده است بخشى از همين مشى جديد است و تنها مى توانست با اين مشى چفت شود.

حميد تقوايى عضو دفتر سياسى در مصاحبه با نشريه پرسش شماره ١، دسامبر ٩٨، گفته است "به نظر من ظرف يکسال آينده ما شاهد اوجگيرى انقلاب و تحولات زيرو رو کننده اى در ايران خواهيم بود." يک ماه بعد، در ژانويه ٩٩ منصور حکمت در مصاحبه با صفا حائرى گفته است "بيائيد بر روى يکسال و نيم شرط ببنديم. کسى چه مى داند، جمهورى اسلامى ممکن است زودتر از اين هم ناپديد شود." فاتح شيخ الاسلامى سردبير نشريه انترناسيونال در شماره ٢٨ اين نشريه، مارس ٩٩، نوشته است "واقعيت اينست که جمهورى اسلامى به سراشيب سقوط افتاده و شبح انقلاب مردم و به قدرت رسيدن يک رژيم راديکال سوسياليستى (يعنى حکومت اين حزب!) در ايران مجددا نيروهاى ارتجاع غرب را، از دولتهاى ايتاليا و فرانسه و غيره تا پاپ و بى بى سى و سى ان ان، به وحشت انداخته است."

"محفل مارکسيستى آزادى کارگر" که بعدها شد "سهند - هسته هوادار اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر" با جزوه کوتاه "انقلاب ايران و نقش پرولتاريا - خطوط عمده" (که در مقابل خلق گرايى بر صف مستقل طبقه کارگر در انقلاب تاکيد مى کرد) وارد انقلاب ٥٧ شد. اما امروز و بيست سال بعد از آن حزب کمونيست کارگرى شرايط ايران را انقلابى اعلام مى کند و رژيم جمهورى اسلامى را در آستانه سقوط مى داند ولى بجاى تعجيل در بسيج و متشکل کردن صف مستقل طبقه کارگر در ايران، مى گويند "خمينى که کارگران را در محل جلب نکرد، از خارج و با رسانه ها اين کار را کرد." طبقه کارگر در تئورى قدرت گيرى اين حزب همانقدر نقش و جايگاه دارد که در تئورى قدرت گيرى خمينى. ديوار برلين حزب در کنگره دوم فرو ريخت و پاره سنگهايش را هم در پلنوم نوامبر ٩٨ با بحث "حزب و جامعه" فروختند تا دوباره مهندس شدن و کارگر شدن مد بشود. مسيرى که از "انقلاب ايران و نقش پرولتاريا" آغاز شد متاسفانه امروز به "حزب و جامعه" ختم شده که بحثى است بشدت سطحى، عاميانه و ماوراء طبقاتى. بحث قدرت سياسى در نوشته "حزب و جامعه" بدون نقطه رجوعى به طبقه کارگر، بدون ارزيابى از توازن قواى طبقاتى، بدون تحليل از قطب بندى هاى موجود در صحنه سياسى ايران و توان هر يک، و بطور کلى بدون هيچگونه پيوستگى با سنت نظرى و مقولات مارکسيسم هنگام بررسى و تحليل اين گونه مباحث مطرح شده است.

در بيانيه تان گفته ايد، در شرايط فعلى مبارزه براى تقويت نظرى و عملى گرايش سوسياليستى در طبقه کارگر ايران را از راه تشکيل فورى يک حزب سياسى جديد عملى نمى بينم و تلاش هاى خود را در خدمت تشکل يابى و ارتقاى خود آگاهى اين گرايش از طرق ديگرى دنبال خواهم کرد.

بله. البته حزب بمثابه يک تشکيلات را ميشود فورا ساخت. اما ساختن حزبى که از همان ابتدا حزب اعتراض کارگر باشد، در زندگى و وجوه گوناگون مبارزه کارگر موثر باشد و با اتکا به پايگاه و نفوذش در طبقه کارگر در عرصه سياست عمومى ايران قد علم کند فورا عملى نيست. بنابراين مسئله فراهم آوردن پيش شرط هاى آن است. تا آن زمان بايد آن نوع آرايش تشکيلاتى را بخود بگيريم که تحقق اين پيش شرط ها را تسهيل کند. واضح است که اين حرکت ما تنها محدود به کسانى که از ماه آوريل از حزب جدا شده اند نيست. تلاش ما بدوا گسترش حرکت سوسياليستى در ميان طبقه کارگر و جذب فعالين سوسياليست جنبش کارگرى است. اما تا آنجا که به اعضاى سابق همين حزب بر مى گردد هم اکنون تعدادى از کسانى که قبل تر از حزب کناره گرفته بودند نيز به حرکت ما پيوسته اند. از جمله ايرج آذرين يکى از چهار بنيانگذار حزب، رحمان سپهرى، على اسماعيلى، هيوا بهار و... .

در اينجا بايد به يک نکته اشاره کنم. استعفاهايى که علنا اعلام شده تنها شامل اعضا و کادرهاست و غير اعضا را در بر نمى گيرد و تماما در خارج کشور بوده است. زيرا اين حزب اساسا يک حزب خارج کشورى است و در داخل تشکيلاتى ندارد. اين رازى نيست. اين موضوع در گزارش به کنگره دوم حزب بيان شده است. در همين بحثهاى اخير نيز دبير کميته داخل، کورش مدرسى، نوشته است که "کميته داخل با يک نقشه عمل مدون و مصوب دفتر سياسى قريب يکسال و نيم است که تشکيل شده. اين کميته بدنبال رکود نسبتا کامل فعاليت تشکيلاتى حزب در داخل کشور، از زمان تاسيس حزب، ايجاد شد." بهرحال آن روابط منفرد و غير متشکلى هم که وجود داشت به آن درجه اى که از بحران آوريل مطلع ميشوند تماما با حزب نمانده و نخواهند ماند.

در کلى ترين شکل، در شرايط حاضر پيش شرط تشکيل حزب درجه اى نفوذ سياسى و گسترش تشکيلاتى در ميان گرايش راديکال سوسياليست جنبش کارگرى ايران است. رشد و قدرت سوسياليسم کارگرى ايران همواره و اساسا در گرو نقد عميق و مارکسيستى جرياناتى بوده است که آرا و عقايد را بنحوى اجتماعى شکل مى داده اند. مساله طرح مواضع مارکسيستى گرايش راديکال سوسياليست جنبش کارگرى در تقابل با ساير جريانات مهم فکرى و سياسى حاضر در صحنه سياسى ايران است تا اين گرايش به يک نيروى اصلى در مهمترين و گرهى ترين جدالهاى فکرى تبديل شود و بر آن احاطه پيدا کند. اين راهى است که گرايش راديکال سوسياليست جنبش کارگرى را هر چه سريعتر متحد و متشکل مى کند، به مرکز سياست ايران مى راند، آنرا بعنوان يک نيروى مارکسيست تثبيت مى کند و صف مستقل طبقه کارگر را عليه همه آنها که امروز صحنه سياسى ايران را اشغال کرده اند بسيج و متشکل مى کند. در بستر و در دل همين فعاليت بايد ارتباطات موجود با محافل کارگرى در خارج کشور و در ايران را سريعا گسترش دهيم. بيشترين امکانات را بايد به همين امر اختصاص داد.

سيماى سياسى و عقيدتى ما روشن است. ما عقايد کمونيسم کارگرى را همراه با کارت عضويتمان پس نداديم، عقايد ما همانست که بود. برعکس، بخاطر همين عقايدمان بود که ناگزير شديم حزبى را که به آنها پشت کرده است ترک کنيم. بهررو، برپائى يک تشکل تازه نياز به مکتوب کردن مواضع برنامه اى و تاکتيکى مان در شکل قطعنامه ها و قرارها دارد، و اين کارى است که هم اکنون در دست انجام است. (ادامه دارد)