بمناسبت درگذشت رفیق یداله
یداله خسرو شاهی از زبان خودش

توضیح سایت کارگر امروز:

بهمن ١٣٨٨-فوریه ٢٠١٠


بمناسبت مرگ یداله خسرو شاهی، مطالب بسیاری درباره زندگی وی و فعالیت هایش نوشته خواهد شد. زنده یاد یداله خسروشاهی خودش بارها و به صورت مصاحبه های تلویزیونی، رادیویی و یا نوشتاری زندگی مبارزاتی خود و سختی ها و مرارتهایی را که خود و خانواده اش متحمل شده اند را بیان کرده است. به همین دلیل سایت کارگر امروز ترجیح داد که یکی از مطالب خود یداله خسروشاهی را که گوشه ای از فعالیتها و چگونگی خروجش از ایران را شرح داده است را مجددا منتشر کند. این مطلب از کتابچه ای به نام "در تبعید" که در سال 1989 در انگلستان و به دو زبان فارسی و انگلیسی منتشر شده، انتخاب شده است.

سایت کارگر امروز درگذشت یداله خسروشاهی، مبارز خستگی ناپذیر جنبش کارگری را به همسر، فرزندان و سایر افراد خانواده اش که در تمام این سالهای سخت در کنارش بودند و رنجهای زیادی را متحمل شدند، تسلیت می گوید.

با مرگ یداله خسروشاهی جنبش کارگری یکی از پیشکسوتان خود را از دست داد. سایت کارگر امروز از دست دادن یداله را به همه فعالین جنبش کارگری تسلیت می گوید.

پنجم فوریه

شانزدهم بهمن سایت کارگر امروز

"من از منطقه نفت خیز خوزستان می آیم در چهارده سالگی بعنوان کارگر کارآموز در پالایشگاه نفت آبادان شروع به کار کردم. به کارآموزان بمدت دو سال حقوقی تعلق نمیگرفت و چیزی جز لباس کار، یک قالب صابون و ناهار بما نمیدادند. بطور کلی در آن زمان شرایط زندگی کارگران خیلی بد بود. تفاوتها در نحوه زندگی طبقات مختلف و ساکنان محلی و خارجی (غربی هائی که در ایران زندگی میکردند، خصوصا بریتانیاها) چشمگیر بود. شبیه آفریقای جنوبی امروز بود. نوعی سیستم آپارتاید در منطقه برقرار بود. خارجی ها و کارمندان در مناطق جدا و مخصوص شهر زندگی میکردند. آنها اتوبوس ها، دفاتر، توالت ها، کلوب ها، سینماها و رستورانهای جداگانه خود را داشتند. کارگران حق رفتن به محلات کارمند و خارجی نشین را نداشتند. اگر کارگران را در آن محلات می گرفتند آنها را دستگیر کرده و مدتها در بازداشتگاه نگاه می داشتند. بهترین چیزها متعلق به خارجی ها و بدترین متعلق به کارگران بود. بعنوان مثال در هوای بسیار گرم خوزستان که آب آشامیدنی برای همه فراهم میکردند. در دفاتر خارجی ها دستگاههای آب سردکن بود، در دفاتر کارمندان ظروف آب پر از یخ وجود داشت اما کارگران می بایست از سطل هائی که در سایه گذاشته می شد آب می نوشیدند.

تا سال 1967 بخاطر شرایط اختناق و دیکتاتوری قابل ملاحظه ای وجود نداشت اما پس از 1968 با وجود اختناق، مبارزه حرکت جدیدی به جلو کرد. در آن زمان من نماینده کارگران بودم. حرکات و اعتصابات ما بالاخره باعث الغای برخی از نمودهای سیستم آپارتاید شد. ما توانستیم برخی از خواستهای اقتصادی خود را نیز بدست آوریم. تعطیلات سالیانه ما از 8 به 12 روز افزایش یافت. بیمه حوادث ناشی از کار، به ایاب و ذهاب به کار نیز تعمیم یافت. هم چنین ما موفق به گرفتن جیره خوار و بار نیز شدیم. در سال 1968 زمانی که پالایشگاه نفت تهران افتتاح شد، من یکی از کارگرانی بودم که برخلاف میل خود به تهران منتقل شد. در سال 1971 پس از کوشش های فراوان، ما توانستیم که سندیکای شمال کارگران نفت را بوجود بیاوریم. در سال 1973 به هنگام یک کار تعمیراتی عمده در پالایشگاه تهران ما بمدت 2 هفته اعتصاب کردیم. این اعتصاب موفقیت بزرگی برای ما کارگران بود. در اثر این اعتصاب ما توانستیم 90% از خواست هایمان را بدست آوریم. مهمترین این خواستها، کاهش ساعت کار هفتگی از 48 ساعت به 40 ساعت، 2 روز تعطیل هفتگی بجای 1 روز، 25% اضافه مزد برای اضافه کاری بود. در سال 1973 من نماینده کارگران در پالایشگاه نفت و نیز رهبر سندیکای نفت بودم. در آن سال مرگ یک کارگر در سانحه کار موجب شروع یک سری حرکات اعتراضی کارگران شد. من توسط ساواک، پلیس مخفی ایران دستگیر شدم. اما بعد ازمدت کوتاهی آزاد م کردند. ساواک یک بخش مخصوص کارگری داشت که حرکات کارگران را کنترل میکرد. ساواک با عملیات حساب شده و مفصل کوشش میکرد که جلوی انتخاب نمایندگان واقعی کارگران را به اتحادیه بگیرد. هر کارگری که داوطلب نمایندگی میشد، فرم مفصل ساواک را مبنی بر این که اختلالی در امور نفتی نباید ایجاد کند وگرنه بمدت بین 15 - 10 سال زندانی می شود را باید پر و امضاء میکرد. اما کارگران خوشبختانه همیشه می توانستند که ساواک را گیج کنند و چند تن از نمایندگان و دوستان واقعی خود را به نمایندگی انتخاب کنند.

در سال 1973 من برای بار دوم و بهمراه 7 تن از نمایندگان دیگر کارگران دستگیر شدم. بعد از یک هفته در اثر اعتصاب کارکران و تقاضای آنان مبنی بر آزادی من، مرا آزاد کردند. پس از آزادیم کارگران که هنوز از دست رژیم خیلی عصبانی بودند از رژیم خواستند که بطور رسمی از من عذرخواهی کند. این مسئله باعث خشم رژیم شد.

رژیم نه تنها دوباره مرا دستگیر کرد بلکه این بار کتک مفصلی به من زدند و بمدت یک هفته مرا شکنجه می کردند. در مدتی که من در اسارت بودم کارگران اطلاعیه ای دادند و خواستار آزادی من شدند. این اطلاعیه برای من خیلی گران تمام شد. لوازم و مواد چاپی که برای تهیه این اطلاعیه بکار رفته بود باعث شد که ساواک به فعالیت های من با یک کارگر چاپ پالایشگاه پی ببرد. ما بمدت دو سال بود که برخی از کتاب های سیاسی ممنوعه را چاپ می کردیم. کارگر چاپخانه پالایشگاه کتاب ها را از یک دوست خودش که در کتابفروشی کار میکرد، میگرفت ما آنها را چاپ کرده و برای فروش به او بر میگرداندیم. من حتی دوست کتابفروش او را نمی شناختم. بنظر می رسید که ساواک مدتها بود که بدنبال منبع آن کتابها بود. ساواک تصور میکرد که یک گروه بزرگ زیر زمینی را کشف کرده است. آنها کارگر چاپ و دوست کتابفروش او را نیز دستگیر کردند و مرا تحت فشار زیادی گذاشتند که بآنها اطلاعات بدهم. آنها می خواستند بدانند که چرا ما آن کتابها را چاپ میکردیم و چه کسانی پشت این جریان بودند. ما کوشش کردیم که ساواک را قانع کنیم که تنها دلیل فقط دلیل مادی بود و ما فقط دنبال درآمد اضافی بودیم. یک باری که آنها کارگر چاپخانه را شکنجه میدادند و بازجویی می کردند از او پرسیدند: "اگر تنها مسئله شما، مسئله مالی بود پس چرا عکس های شاه را چاپ نمی کردید؟" کارگر چاپخانه با سادگی جواب داد: "هیچکس آن عکس ها را نمی خرید.

در حالیکه ما کتابها را به قیمت خوبی میفروختیم." این جواب باعث شد که او را بمدت چهار روز در آب یخ نگاه دارند.

زمانی که من در زندان بودم کارگران به اعتصاب خود ادامه دادند. رژیم نگران بود و میخواست که به این اعتصاب سریعا پایان دهد. ساواک جلسه کارگری فراخواند و در این جلسه من می بایست نطقی را که از طرف ساواک خطاب به کارگران تهیه شده می خواندم. من در آن نطق باید به "جنایات" خود اقرار کرده و از کارگران می خواستم که به سر کارشان برگردند. پاهای من زیر شکنجه لت و پار شده بود و آنها نمی توانستند مرا در آن حال به کارگران نشان دهند. من را به سرعت به بیمارستان منتقل کردند و جراحی پلاستیک روی پاهایم انجام دادند. در روز موعود به من چند جفت جوراب و یک جفت کفش بزرگ دادند که بپوشم و مرا به جلسه کارگران در پالایشگاه بردند. پاهای من هنوز خونریزی میکردند. زمانی که مشغول خواندن نطق ساواک بودم عمدا کفش هایم را درآوردم و پاهایم را روی زمین گذاشتم که کارگران بتوانند جای پاهای خون آلودم را ببینند. موقعی که جلسه را ترک می کردم درد در پاهایم بقدری شدید بود که از پله ها پائین افتادم. روشن بود که کارگران گول این صحنه سازی ها را نخوردند و تا مدتی از بازگشت به سر کار خود خودداری کردند. در واقع کارگران توانستند رژیم را مجبور کنند که تمام مزد مرا در طول مدتی که در زندان بودم به خانواده ام بدهد. وقتی که نمایش ساواک به اتمام رسید آنها مرا به زندان بازگرداندند و بازجویی واقعی تازه شروع شد. این دفعه مرا بطور وحشیانه ای شکنجه کردند. علاوه بر شلاق با کابل و شوک الکتریکی، انگشتان دست و پایم را با چراغ لحیم کاری سوزاندند. رئیس بخش کارگری ساواک شخصاروی کمرم شمع آب کرد. پس از دو ماه بازجویی و شکنجه مداوم و زمانی که بالاخره ساواک فهمید که هر چه به آنها گفته ام واقعیت دارد آنها شکنجه را قطع کردند. مرا بمدت 9 ماه در زندان کمیته نگاه داشتند. پس از آن مرا به بیمارستان فرستادند تا جراحات ناشی از شکنجه را ترمیم کنند و بالاخره به زندان قصر منتقلم کردند. من در دادگاه اولم به 2 سا زندان محکوم شدم. ساواک کوشش کرد که نظر مرا به همکاری با خود جلب کند. بمن وعده آزادی فوری، حقوق و مزایای خوب دادند اما من پیشنهاد آنان را رد کردم. این مسئله باعث شد که محکومیت مرا افزایش دهند.

در دادگاه تجدید نظر محکومیت من به 10 سال افزایش یافت.

من چهار سال و نیم در زندان بودم و در ناآرامی های قبل از انقلاب و پس از بازدید صلیب سرخ از زندانهای ایران آزاد شدم. پس از آزادی بعنوان کارگر اخراجی اجازه بازگشت به کار را نداشتم اما با این وجود فعالانه به مبارزات کارگران پیوستم. ما کمیته کارگران صنعت نفت را قبل از انقلاب 1979 بوجود آوردیم. اولین تظاهراتی را که این کمیته سازمان داد در خود پالایشگاه بود. شعارهای ما در این تظاهرات عبارت بودند از:

نفت را کی برد؟ آمریکا گاز را کی برد؟ شوروی مرگ بر رژیم شاه (پهلوی)

کارمندان پالایشگاه تظاهرات ما را با گل استقبال کردند. از آن تاریخ کمیته به نماینده تمام کارکنان صنعت نفت مبدل شد. این کمیته اعتصاب کارگران صنعت نفت در طول انقلاب را رهبری کرد و نقش اساسی در سرنگونی رژیم شاه داشت. ما صادرات نفت را متوفق کردیم و از دادن بنزین به ارتش در طول حکومت نظامی خودداری کردیم. دولت نهایت سعی خود را کرد که اعتصاب ما را بشکند اما به نتیجه ای نرسید. اتحادیه ما 8 میلیون تومان بابت حق عضویت کارگران در بانک داشت که دولت آنرا بلوکه کرد. بدبختانه کارگران هرگز نتوانستند این پول را پس بگیرند. بعد از انقلاب 1979، دیکتاتوری اسلامی این پول را به تصاحب خود درآورد. کمیته ما قبل از انقلاب به شورای عمومی کارکنان صنعت نفت تبدیل شد و تا اوسط سال 1981 گرداننده تمام امور صنعت نفت بود. در اواسط سال 1981 رژیم اسلامی شورای ما را غیر قانونی و غیر اسلامی اعلام کرد. من رهبر شورای عمومی کارکنان صنعت نفت ایران بودم. حتی پس از انحلال شورا ما هنوز نفوذ زیادی در گرداندن امور نفت داشتیم زیرا رژیم هنوز جسارت آنرا نداشت که ما را بکلی کنار گذارد. اما، بدبختانه جنگ ایران و عراق و نیز عملیات بمب گذاری یکی از گروههای مخالف رژیم بهانه بدست رژیم داد که ترور و اختناق خود را افزایش دهند. رژیم در ابتدا یک گروه مسلح از پاسداران را در پالایشگاه مستقر کرد. پاسداران و اعضای انجمن اسلامی تمام مدت کارگران را آزار و اذیت میکردند. من و برخی دیگر از کارگران با وجود خطر دستگیری هنوز به سر کار میرفتیم. بسته شدن پالایشگاه نفت آبادان بدنبال آغاز جنگ ایران و عراق جنبش کارگران نفت را بشدت تضعیف کرده بود. جنبش ما تقریبا به حالت سکون درآمد. آنچه که ما در طول سالها مبارزه سخت بدست آورده بودیم یک به یک توسط رژیم اسلامی از ما گرفته شد. حقوق ما را 25% کاهش دادند. کار هفتگی به شش روز افزایش یافت و جیره خوار و بار و هزینه رفت و آمد همگی متوقف شدند.

من در تاریخ 5/9/60 در خانه ام دستگیر شدم. آنان پسرم و همچنین مهمانان ما را که یکی از آنهاخانم حامله ای بود دستگیر کردند. ما را به زندان مخوف اوین بردند. مرا چشم بسته در کنار سایر کارگران نفت دستگیر شده در راهرو زندان نشاندند. در دو سوی این راهرو و سلول ها و اطاق های شکنجه و بازجویی قرار دادند. من از زیر چشم بند میتوانستم منظره وحشتناکی را که در راهرو بود ببینم. زمین پوشیده از خون بود. در حدود 15 نفر در گوشه و کنار راهرو با پاهای مجروح و باندپیچی شده و لت و پار رها بودند. من میتوانستم صدای فریاد و ناله کسانی را که شکنجه می شدند را بشنوم. هنوز هم بطور زنده صدای فریادهای زنی را که بی وقفه بین ساعت 2 تا 6 صبح شکنجه شد و زیر شکنجه مرد میتوانم بشنوم. بدن بی جان این زن ساعت ها پس از مرگش در راهرو رها شده بود.

طنز آمیز است که قبل از دستگیری ام در نشریات برخی از گروههای سیاسی خوانده بودم که شایعاتی که از طرف عوامل ضد انقلابی امپریالیسم در مورد شکنجه در زندانهای ایران پخش می شود واقعیت ندارند.

مرا هشت روز با چشمان بسته در راهرو زندان نگاه داشتند. بعد از دوازده روز بازجویی من شروع شد. مرا با کابل شلاق زدند و از پاهایم به سقف آویزان کردند. نحوه و شدت شکنجه بطوری بود که بسیاری از زندانیان در زیر شکنجه و به هنگام بازجویی می مردند. رژیم اسلامی فقط به دنبال کسب اطلاعات از زندانی نبود بلکه آنها می خواستند زندانی را تا حد نفی تمام باورهایش در هم بشکنند. آنها حتی کوشش داشتند که زندانیانی را محکوم به مرگ بودند قبل از اعدامشان از نظر روحی و سیاسی نابود کنند. برخی از نادمین را مجبور میکردند که در اعدام رفقای خود شرکت کنند. کتک، شکنجه و تحقیر زندانی هیچ پایانی نداشت. بعلاوه، ما تنها زندانی رژیم نبودیم ما هم چنین زندانی پاسداران نیز بودیم آنها هر طور که دلشان می خواست با ما رفتار می کردند.

من در کنار 84 زندانی دیگر و در یک سلول 5 در 6 متر زندانی بودم. چند تن از نادمین نیز در میان ما بودند که جاسوسی ما را می کردند. یک تلویزیون مدار بسته بود که نطق ملاها را نشان می داد و نگاه کردن به این نطقها اجباری بود. هر روز صبح ما را برای چند دقیقه به حیاط زندان می بردند که سرود خمینی ای امام را بخوانیم. تنها سه بار در 24 ساعت و هر بار به مدت 20 دقیقه در سلول ما را باز می کردند که از توالت و دستشویی استفاده کنیم. فقد 2 توالت و دستشویی وجود داشت و در آن مدت کوتاه 84 زندانی باید از آن ها استفاده می کردند. تقریبا پاهای تمام زندانیان زخمی و چرکین بود. تعداد زیادی از زندانیان عفونت کلیه داشتند و از این رو مجبور بودند که از ظروف پلاستیکی برای ادرار در سلول استفاده کنند. سلول مانند چاه بوی تعفن می داد. فقط یک تخت دو طبقه در سلول بود که زندانیان تنها روی آن می نشستند. بخاطر کمبود فضا عده ای شبها و عده ای روزها می خوابیدند. ما را همیشه نیمه گرسنه نگاه می داشتند. 2 سال اولی را که در زندان بودم غذای ما شامل کمی نان، کره، پنیر، خرما و چائی بود. از اواسط سال 1983 سیب زمینی و برنج به غذای ما اضافه شد. در 2 سال اول حق ملاقات نداشتیم. بخاطر تعداد عظیم دستگیری ها شرایط هرج و مرج بر زندان ها غالب بود. زندانیانی وجود داشتند که بین 3_2 سال در زندان بودند اما هیچ ردی از آنان در دفاتر زندان نبود. در بسیاری مواقع، گاردها اسم زندانیانی را برای ملاقات صدا می کردند که اعدام شده بودند. دادگاهی وجود نداشت و زندانیان را ملاها خود در زندان محاکمه می کردند. ملاها بعد از خواندن جملاتی به عربی و پرسشی کوتاه در مورد اعتقادات اسلامی آنان، مجازات زندانی را به او ابلاغ می کردند.

به مدت 4 سال و 3 ماه مرا مرتبا در آن زندان شکنجه کردند تا به عضویت خود در گروههای سیاسی اعتراف کنم. بالاخره زمانی که دریافتند من هیچ وابستگی سازمانی ندارم در تاریخ 21/11/64 مرا با ضمانت بمبلغ 500000 تومان آزاد کردند.

بعد از رهائی ام من رابطه ام را با گروهی از کارگران برقرار کردم. بد بختانه چند تن از کارگران این گروه دستگیر شدند و رژیم بار دیگر در صدد دستگیری من برآمد. این مسئله فقط چند ماه پس از آزادی من اتفاق افتاد. من یک ماه در شمال ایران مخفی شدم و سپس به پاکستان فرار کردم.

قبل از آمدن به انگلستان به مدت دو و نیم ماه در کراچی بودم. در حدود هشت هزار تن از پناهندگان ایرانی در پاکستان بودند. بیشتر آنان جوانانی بودند که بخاطر فرار از شرکت در جنگ ایران و عراق به پاکستان گریخته بودند. وضعیت پناهندگان ایرانی در پاکستان واقعا دهشت بار است. ما هیچ امنیتی در پاکستان نداشتیم. جان ما دائما از طرف ماموران رژیم ایران تهدید میشد. ما بطور دائم مورد تعقیب و آزار و اذیت و حمله این اوباشان بودیم. آنها حتی از سلاح های سنگین برای حمله به محل سکونت پناهندگان استفاده می کردند. یکبار وقتی که ما یک نشست اعتراضی در مقابل دفتر سازمان ملل و در اعتراض به وضعیت اسفبار پناهندگان و عدم توجه سازمان ملل به مسائل مان داشتیم این اوباشان به ما حمله کردند. آنها بعضی از تظاهر کنندگان را دزدیدند. زمانی که من در پاکستان بودم یک از تن ایرانیان به قتل رسید. به هتل من چندین بار حمله کردند. زندگی برای پناهندگان ایرانی در پاکستان بهتر از ایران نبود. بوروکراسی پناهندگان را در شرایط مشکل و بلا حلی در پاکستان و ترکیه قرار میدهد. سازمان ملل تقاضای پناهندگی از پناهندگان را نمی پذیرد مگر اینکه آنها پس از ورود، خود را به پلیس محلی معرفی کنند. اما به محض این که پناهندگان خود را به پلیس معرفی کنند پلیس آنها را به جرم ورود غیر قانونی دستگیر می کند. پلیس می تواند آنها را بخاطر این جرم به ایران باز گرداند و یا زندانی کند. در چنین شرایط نامعقولی پناهندگان ممکن است هرگز نتوانند فرصت درخواست پناهندگی داشته باشند. این بی حرمتی واقعا عظیمی است.

با وجود اینکه من یکی از معدود افرادی بودم که از طرف سازمان ملل در پاکستان رسما به پناهندگی پذیرفته شدم، اما تمام مدت در حال فرار و گریز بودم. ماموران رژیم ایران حتی به دفاتر سازمان ملل در پاکستان نیز نفوذ کرده بودند. به محض اینکه پناهندگان آدرس خود را به مقامات سازمان ملل در پاکستان میدادند اماکن مسکونی آنان مورد حمله اوباشان قرار میگرفت. یکبار، فقط دو روز پس از این که آدرس هتل سکونت خود را به سازمان ملل دادم به آن هتل حمله شد. من توانستم که از طریق پشت بام فرار کنم اما اوباشان پسرم را دزدیدند و یک هفته او را نگاه داشتند. بخاطر تبلیغات خصمانه و نامطلوب وسائل ارتباط جمعی در پاکستان، مردم پاکستان نظر بسیار نامساعدی نسبت به پناهندگان دارند. پناهندگان ایرانی در پاکستان از یک طرف مورد آزار و حمله پلیس و اوباشان و نفرت عمومی هستند و از طرف دیگر توسط شیادانی که وعده مدارک جعلی و ویزای کشورهای اروپایی را میدهند فریب خورده و دار و ندار خود را از دست می دهند. داستان تاسف بار و غم انگیزی است. من پناهندگان ایرانی بی چاره و نا امید بسیاری را در پاکستان دیدم.

از آنجا که ماندن در پاکستان برایم خطرناک بود و زندگی ام در معرض تهدید بود تصمیم گرفتم که ریسک کنم و پاکستان را با پاسپورت کسی دیگر ترک کردم.

من در 24 آگوست سال 1987 وارد لندن شدم و در فرودگاه تقاضای پناهندگی کردم. مرا به مدت 48 ساعت بازداشت کردند و پس از تحقیقات آزاد شدم. وقتی که در بازداشت بودم مامور از من سئوال کرد که چایی دلم می خواهد بخورم یا قهوه؟ چون فکر می کردم که دارد سر بسرم می گذارد ساکت ماندم و فقط نگاهش کردم. لابد فکر کرد که به نوعی اختلال حواس دچارم. اما در واقع من مقصر نبودم تنها تصور من از بازداشتگاه، تجربه دهشتناکم از زندان های ایران بود. بنابراین من انتظار هیچ نوع رفتار انسانی را در حبس نداشتم. پس از دو ماه از ورودم من بطور رسمی به پناهنگی پذیرفته شدم. در حال حاضر در صدد سر و سامان دادن به وضع خود در این مملکت هستم. مشکل زبان، کمبود پول، عدم وجود خدمات مناسب و کافی برای پناهندگان از مشکلات عمده من از زمان ورودم به این مملکت هستند. تنها کمکی که تا بحال به من شده است از طرف دوستان ایرانی ام در این مملکت بود.

زیر نویس:

پسر یداله که در این متن از او نام برده شده است در حال حاضر در انگلستان می باشد.